تبليغاتX
فریاد من انجاست که انسان صدایی ندارد

فریاد من انجاست که انسان صدایی ندارد

پروردگارا به من نیرویی بیکران ارزانی داشتی یاریم کن این موهبت را قدر بدانم و هیچ گاه از حرکت باز نمانم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 21:30  توسط فریاد  | 

در پی این زندگانی فانی کسی در حال تولد است . ایا ان منم؟در سوگ تمامی انچه از دست داده ام چیزی نو مرا صدا می زند و به خانه فرا می خواند ایا ان تویی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 21:40  توسط فریاد  | 

نخواهید که کار راحت باشد فقط بخواهید که ارزشش را داشته باشد .نگویید کاش راحت تر می بود بگویید کاش من قوی تر بودم. نخواهید که موانع کمتر شوند خواهان مهارت های بیشتر باشید. مشکلات کمتری را نخواهید طالب دانایی بیشتری باشید .                                                                                                     دعایی برای همه دلشوره هایم: خدایا کمکم کن هر چیز را همان طور که هست ببینم و یاریم ده ان را بهتر از انچه هست ببینم و مرا به عمل ترغیب کن...امیخته در شوق من حس شکرگزاری است .شکرگزار زنده بودن .دیدن و احساس کردن و اموختن و اداره کردن و لذت بردن از انسان بودن. اه چقدر عالی است که ذهن دارم تا وسعتش بخشم و روح دارم تا تغذیه اش کنم .دست دارم تا لمس کنم .دل دارم تا طعم زندگی را بچشم و ذهن که می تواند کسب کند و بیاموزد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 21:35  توسط فریاد  | 

چرا اینقدر زمان کم دارم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 20:0  توسط فریاد  | 

حس فوریتی که همیشه در موردش صحبت میکردیم رو دارم با چشم خودم میبینم:بدون بستن بند کفشام میدویدم تا از کلاس جا نمونم.تازه دارم راهی خواستهام میشم.از این کلاس به اون کلاس . اشپذی . گردگیری. کار .ولی با همه خستگی هام  روزها میگذرن من جوون تر میشم.چون حس فوریت دارم و ارزوهایی برای عمر گران

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 20:33  توسط فریاد  | 

ایمان داشته باشید که خداوند شما را به سوی همان رستگاری که طلب می کردید خواهد برد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 19:5  توسط فریاد  | 

انچه را باید بیاموزم به من نشان بده. انچه را باید رها کنم به من نشان بده.راه جدیدی را که باید در ان قدم بگذارم به من نشان بده.به من نشان بده انچه را که میخواهی به من نشان دهی.راه خدمت کردن به دیگران را به من نشان بده.راههای جدیدی رابرای عشق ورزیدن به من نشان بده...امین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 21:55  توسط فریاد  | 

شبا که من میخوابم همه عروسکام بیدارن...دنیا نمایشی اعجاب انگیزه و من هر روز محو تر این هنر نماییم...همسرم میخواد منو به لندن ببره برای دیدن تاتر.... و به پاریس برای خریدولی تا اون موقع که پاسپورتش و بگیره من در تلاشم که عروسکام شبا رو لالا کنن...اخه شبا که من میخوابم همه عروسکام بیدارن                                                                                                                              

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 22:26  توسط فریاد  | 

داشتم دفتر خاطراتم و ورق می زدم .این دفتر پر بود از خاطراتی که کودکی من و تو خودش جا میداد.کودکی من و همه ارزوهام. ارزوهایی که هیچ وقت ازشون نه مامان خبر داشت و نه بابا.          من همیشه یه دختر بچه پر هیجان بودم سرشار از عشقی ماورایی                                           (ولی نه مامان میدونست و نه بابا) من عاشق این بودم که بنویسم . من می نوشتم و می نوشتم تا اینکه نوشته هام امتیاز گرفتند(ولی نه مامان میدونست و نه بابا)من میخواستم ساز بزنم و یک سه تار هدیه گرفتم از برادرم .من خوشحال بودم که قراره به کلاس ساز برم ولی بابا سکوت کرد به معنی مخالفت
من بزرگ شدم .و تو در کنار من هر روز با همه وجود تلاش میکنی که همه هیجان کودکیم و همه خواسته هام شکل بگیرند. تو من و تشویق میکنی که برقصم. که بنویسم.که جعبه کادویی درست کنم و  فوتبال کامپوتری رو حتی از خودت هم برنده شم....من خوشحالم از اینکه بزرگ شدم از اینکه در کنار تو ام .

فکر نکنید بچه بودن کار راحتیه .اول همه نافت و می برند. سیاه سرفه. مخملک.سرخک.ابله مرغان.مننژیت.بعد هم انواع و اقسام واکسن های جورواجور

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:29  توسط فریاد  | 

دوست دارم بنویسم .اما نمیشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:53  توسط فریاد  |