داشتم دفتر خاطراتم و ورق می زدم .این دفتر پر بود از خاطراتی که کودکی من و تو خودش جا میداد.کودکی من و همه ارزوهام. ارزوهایی که هیچ وقت ازشون نه مامان خبر داشت و نه بابا.

من همیشه یه دختر بچه پر هیجان بودم سرشار از عشقی ماورایی (ولی نه مامان میدونست و نه بابا)

من عاشق این بودم که بنویسم . من می نوشتم و می نوشتم تا اینکه نوشته هام امتیاز گرفتند(ولی نه مامان میدونست و نه بابا)

من میخواستم ساز بزنم و یک سه تار هدیه گرفتم از برادرم .من خوشحال بودم که قراره به کلاس ساز برم ولی بابا سکوت کرد به معنی مخالفت

من بزرگ شدم .و تو در کنار من هر روز با همه وجود تلاش میکنی که همه هیجان کودکیم و همه خواسته هام شکل بگیرند. تو من و تشویق میکنی که برقصم. که بنویسم.که جعبه کادویی درست کنم و فوتبال کامپوتری رو حتی از خودت هم برنده شم....من خوشحالم از اینکه بزرگ شدم از اینکه در کنار تو ام .
فکر نکنید بچه بودن کار راحتیه .اول همه نافت و می برند. سیاه سرفه. مخملک.سرخک.ابله مرغان.مننژیت.بعد هم انواع و اقسام واکسن های جورواجور